به چه درد
به چه درد خسته اي شاعر بال و پر شكسته
سخن اينچنين پريشان،غزل اينقدر شكسته
بخيال آشناي سر دل كجا گشودي
كه به شيونت مكر رغم تازه تر شكسته
چه سرود هاي شاديت كمال عجز ديده
چه ترانه هاي تلخيست بهر گهر شكسته
به چه شوق عرضه فرمود دلت نواي خود را
كه از آن گلونه خون شد جرسي ، مگر شكسته
به فراز گريه گاهان علم بلند عشقت
چه بزرگ باز تابيده چه بيخبر شكسته
نه به زار ناكي تو دل ديگري تپيده
نه به سوز ناكي تو قفس دگر شكسته
جدي ١٣٦٩ ه ش
و....
آنجا كه تويي درخت و دريا آنجاست
شام و سحر هميشه زيبا آنجاست
اي باغچه ي مراد هاي دل من
آنجا كه تويي تمام دنيا آنجاست
تاريك
خانه تاريك ، دل باغ و بيابان تاريك
بيتو هر كوچه اين شهرك ويران تاريك
آسمان خسته و خورشيد زپا افتاده
ماه آواره به دلگيريي زندان تاريك
چه دياريست دياريكه نباشي تو در آن
دامن آلوده ي تكفير و گريبان تاريك
بيتو دل معبد طوفان زده را مي ماند
آستان ريخته، در سوخته، ايوان تاريك
باده تاريك و گلو گير، سرنامه سياه
و غم دوزخيي يار دو چندان تاريك
......................
عاصي - ١٣٦٩ هجري شمسي - خزان
........................................
............................