باغ
نشسته لشكر پاييز روی شانه باغ
ورق ورق شده ديوان عاشقانه باغ
تو گويی از دل من رنگريز پير فصول
زمينه ساخته بر گوشه ب كرانه باغ
ترا به كلبه عشاق نا مراد كشد
لقای مغرب زرين آستانه باغ
زشاخسار سپيدار بلبل زاری
وداع می كند از باغ با ترانه باغ
كنون ز وحشت تاراج باد های خزيف
نصيب زاغ و زغن گشته آب و دانه باغ
دريغ شوكت درويشها ی سبز قبا
دريغ رونق روحانيان خانه باغ
بسان معبد زردشت زرنگار و بلند
شراره ميزند از دور آسمانه باغ
مگر كه قا فله ای عاشقان فتاده به راه
صدا صدای جدايست در ميانه باغ
بهار را به گلو گاه باد مي شكند
تغزل غم و دلتنگی زنانه باغ
کجاست خامه ای جادوگر نوچهری
که ا زچکامه کشد طرحه غمگينانه باغ
زمانه
هرآنچه به سر اين شهر خسته مي گذرد
شكسته می رسد از راه گسسته می گذرد
خيال خاطر خوش جلوه بال عنقا ييست
كز آسمان سر ما شكسته می گذرد
ازين ديار ازين يادگار آبايی
زمانه بقچه اميد بسته می گذرد
نه بانگ مهر نه بوی صداقت است اينجا
محبت از بر ما دست شسته می گذرد
1364
آتش بزرگ
می سوخت
دربازوان سرخ تنش می سوخت
دلتنگی تمام ولايت را
در انحنای مشعله می سوزاند
گفتی
شهزاده يی
منظومه بلند جوانی را
از خاك با زبان مطلايش
.... به باغچه يی می خواند
اندامش از بهار پر افشان بود
گفتی هزار ساله نمازی را
پغمبری
با يك قيام
در مغرب علا یده يی می خواند
می سوخت
بيباك
با ماه و با ستاره يكی ميشد
گفتی درفش خون شيهدان است
شگوفه كرده از تن قبرستان
می سوخت
در بازوان سرخ تنش می سوخت
تابستان ۱۳۷۰
كوتل نشين
هوای تازه يی از سوی گندمزار می آيد
بجوييدش كه زين آشفته بوی يار می آيد
چراغ نذر اين ويرانه را زين پس بر آفروزيد
كه آن كوتل نشين سبزه دامندار می آيد
حديث تاقه توت وماه را ديشب شنيدم من
كسی از چشمه سار دره، دريا بار می آيد
شنيدم كز فراز بيشه های خنجك و ناجو
شب و روزعزيزقلبه وشدير می آيد
ره هر كاروانی كه محمل دار نوروز است
بگيريد و بداريدش كه آن سالار می آيد
٢٣ دلو ١٣٦٤ كابل
جزيره خون
به كدام دل از اينجا به مسافرت برايم
كه در اين جزيره رگ و ريشه كرده پايم
من و گفتگوی از باغ و جانب رود خانه
كه دريچه يی بدانسو ی اگر شد گشايم
دل تاب ناك و گرمی كه شگفته از دهانم
سخنيست كه گداز و غزليست از عزابم
من وقسمتی سيا هی ز خرابه های اينجا
من و ارغنون دردم من و تلخی صدايم
همه سوی لطف آواز كشيدن اوربده
همه چيز باب فرياد زدن شده برايم
قفس هزار بلبل بشكسته در گلويم
نفس هزار مجنون بنشسته در نوايم
( لالائی برای مليمه )
با ياد چشم های تو!
با ياد چشم های تو گلپوش ميشوم
نامت به لب چو ميبرم آغوش ميشوم
ای آشنا خيال تو تا دست ميدهد
از خاطرات باغ فراموش ميشوم
هرکو ز عشق زمزمه آهنگ ميشود
در رقص می برايم و در جوش ميشوم
گل مي کند جوانيم از تار تار موی
وقتی صدای پای ترا گوش ميشوم
پژواک
نيست آواز سحر آنچه به پايان مانده
خون ماه است که در باغ پريشان مانده
نيست هنگامهء سرسبزی فصل ناجو
دستی بيدار چريکيست درخشان مانده
گلبن نعرهء تکبير نخستين ياريست
گل سرخی که يخن چاکی بيابان مانده
نيست ابريشم خام آنچه که فرش است به راغ
يالی اسپی ست کز آزادی و جولان مانده
نيست شعر آنچه که من طرح و رقم ميبندم
درد مجموعی نسليست ز درمان مانده
انفجار دل فريادی و روشنفکريست
آنچه پژواک که در دفتر و ديوان مانده
اگر ميشد
اگر ميشد كه دردم را برايت گريه می كردم
زمين و آسمان را پيش پايت گريه می كردم
جوانی را وفا را عشق را ديوانگی ها را
بنام آرزو در يك لقايت گريه می كردم
اگر ميشد نماز عشق را پيشت ادا كردن
دو زانو می نشستم از جفايت گريه می كردم
لبانت گر به تكليفی ز نامم داغ می آمد
گل سرخی به تمهيد صدايت گريه می كردم
اگر عيبی ترا نسبت نمی شد در تقلايم
بد آموزانه بر درب سرايت گريه می كردم
عاصي
تقديم به شهدای کابل
( شکوه مرده)
فرو مرده چراغ آسمانه
بر افتاده شکوه آشيانه
از آن وادی شور و شوق و شادی
نه گل مانده نه بلبل نی ترانه
( يک پنجره)
هر چند شب است و تيره گی همساز است
ماهی به مسير رود در پرواز است
هر چند که روح فروردين زندانيست
يک پنجره رو به نسترن باز است
( از آتش از بريشم )
گل نيست،ماه نيست، دل ماست پارسی
غوغای کوه،ترنم درياست پارسی
از آفتاب معجزه بر دوش ميکشد
روبر مراد و روی به فرداست پارسی
از شام تا به کاشغر از سند تا خجند
آيينه دار عالم بالاست پارسی
تاريخ، را وثيقهء سبز شکوه را
خون من و کلام مطلاست پارسی
روح بزرگ و طبل خراسانيان پاک
چتر شرف چراغ مسيحاست پارسی
تصوير را، مغازله را و ترانه را
جغرافيای معنوی ماست پارسی
سرسخت در حماسه و هموار در سرود
پيدا بود از اين، که جه زيباست پارسی
بانگ سپيده، عرصهء بيدار باش مرد
پيغمبرهنر،سخن راست پارسی
دنيا بگو مباش، بزرگی بگو برو
مارا فضيلتی است که مارا راست پارسی
(عاصی)