ای شام مختصر
با خود مرا ببر
با خود مرا بسوی افقهای دور بر
اينجا دگر شب است و به نامم ستاره نيست
ای شام مختصر
آنجا ببر كه جلگه سبزينه ها ونور
با ناز بوسه های سحر
شخم می خورد
آنجا كه آفتاب
برهان آشتيست
آنجا كه عشق
شيرينترين عبارت فرياد های ماست
تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
كه همه آيت عشقی كه همه لطف و عطايی
مگر از قوم بهشتی، مگر از شهر حوايی
كه سراپای عزيزی كه مراد دل ما يی
نه كه معبود زمينی، نه كه آرايشی عرشی
كه درالفاظ نگنجی، كه درانديشه نيايی
دو جهان رحمت عرشی، دوجهان بخت بلندی
دو جهان نور و نوازش، دو جهان شهد و شفايی
همه قدسيت كعبه، همه اعجاز وپيامی
تو مسيحی، تو كليمی، تو محمد، تو خدايی
به مثل خانه ای شعری به مثل تنگ شرابی
كه به جان و دل عاصی، نه بمانی نه برايی
تابستان ١٣٦٦_كابل
تو
درد پايان ناپذير عشق در جانم تويی
لذت ولطف غزلها ی پريشانم تويی
من كهستان زاده ی آب و هوايی عاشقی
سرزمين كوچك خورشيد و بارانم تويی
من صدايی بيشتر در گريه هايم نيستم
رمز پنهان سرور آتشستانم تويی
درخموشی در سخن در تابناكی درسقوط
معنی بيتابی و مفهوم عرفانم تويی
ايكه چون آيينه خود را از تو ميخوانم هميش
دستگاه دين و دست آويز ايمانم تويی
پاييز ١٣٧٩ _ كابل
عاصی
درخت عاشق
من آن درخت عاشقم كه ساحلي است جای من
صدايی رود خانه يی نشسته در هوای من
ز ابر هاي قبله هم تمطی نمی برم
مرا بهار می كند حضور آشنای من
زآب و خاك آتشی، قد و قيام كرده ام
زمين عا شقانه يي گرفته است پاي من
به برگ برگ من دلی،از انتظار می تپد
به شاخه شاخه ميدود، جنون ريشه های من
هزار بار ديگرم سر شكوفه كردن است
ازاين زمين، ازاين هوا، اگر رسد نوای من
۵ سرطان/١٣٦٥
وجود يار
گاه دشت گه دريای زر مي بينمت
اي وجود يار، سر تا پا هنر مي بينمت
موج موج از پيرهن تابيده ميايي به چشم
نازنين! امروز دريايي گهر می بينمت
رگ رگم با ديدنت هنگامه جوشی می كند
خاصه هنگاميكه با رخسارتر می بينمت
ديده بودم جلوه های رويت اما همسفر
آيت قران به دامان قمر می بينمت
هر چه می بينم ترا در خواب و در بيداريم
برگ گل در كاروان های شكر می بينمت
بهار ١٣٦٥
خلوت
خلوتی كو كه خيالات تو آنجا ببرم
ديده بربندم و دل را به تماشا ببرم
قصه ام را به كدام آيينه فرياد كنم
شهر خود را به سر راه كی آباد كنم
با راين درد همان به كه تنها ببرم
جلوه شوخ بهارم كه ز رنگ افتادم
مشت اميدم و در سينه تنگ افتادم
آه اگر حسرت امروز به فردا ببرم
گوشه كو كه تسلی كده دل باشد
عاشقی را وطنی باشد و منزل باشد
كه به آن گوشه دل بی سرو پا ببرم
بهتر آنست كه برخيزم و بی هيچ صدا
دست تنهايی خود گيرم و تنها تنها
عشق را وسوسه انگيزم و خود را ببرم
كابل ١٣٦٤
درد
دردي من خاموشی ا ست
دردي من تنها يي است
درد ی ويران شدن دهكده خوب من ا ست
دردی اواره گی بوته كن آست
از سر گريه آگر نامش را
ا ز سر ناله اگر نامش را
باز گيری
غم و سودايی دل تنگ منست
همه اواز من است
همه اهنگ منست
گريه آم آز سر سردابه ده ميأيد
ناله ام بوی شهادت ميدهد
بوی كافور وفا
بوی تنهاي و عشق
با من آز حلقه ميخانه ميا
با من آز گرمی پيمانه مگو
آ ه ويران شدن پيتو جای
آه تر مرگی سنگردی خؤان
آه شهنامه خوانی
آه سر چشمه خشكده آطرافگران
آه ان همسفران
از شاعر دل هاي عاشق ( قهار عاصی )
ديار نازنين من
خيال من يقين من
جناب كفر و دين من
بيهشت همفتمين من
ديار نازنين من
كوه و كمر غلام شان
چه آفتاب و آتشی
قيامتی قيام شان
چه مردمان سركشی
شهادت و مراد را
به گوش سنگ سنگ خود
چه سخت نعره می كشد
گلوی سرزمين من
به خانه خانه رستمی
به خانه خانه آرشی
برای روز امتحان
دلاوری كمانكشی
چه سر فراز ملتی
چه سر بلند مردمی
كه خاك راهشان بود
شرافت جبين من
كابل ١٣٦٦
خدايا
نوای كيست كه اينقدر آشنا است خدايا
صدای درد چنين دل كش از كجاست خدايا
دل من اينهمه فرياد را كجا برساند
نه آتش است كه مي سوزم بلاست خدايا
تهی زشوق حضوراش نمی شود دل وجانم
هوای او به سرم اينقدر چرا است خدايا
تلاطم عجبي آمد و شكست طلسمي
چه فتنه بود خدايا چه ماجرا است خدايا
تابستان ١٣٧٠
به كشف خويش برون آی
اگر به خاطر گلهای سرخ می خوانی
برون برآی برون
وگر برای درختان سرو ميرقصی
به بام بالا شو
به زير خانه صدای جنون نمی گنجد
ونعره های بلند
هميشه از جگر دشت می شود آغاز
وگر برای دروغ از كمر دوتا شده ای
نجابتی درياب
از آن زنانی كه
جوانی و تن خود را به نام عشق نه
بهر گرسنه گی
سر ره من و تو
مهار ساخته اند
برای آيينه عوض شدن
سروصورت عوض نميگردد
جوزا ١٣٦٩
رفتن
يار ای يار كجا اين همه بی ما رفتن
و چرا اين همه تلخ،اين همه تنها رفتن
رسم ياری وبزرگ آينه پنداری نيست
رخت برداشتن و يك رهه زين جا رفتن
آنقدر ها به گل سرخ نه زيبا آيد
ريشه در آب سيه كردن وبالا رفتن
تازه افشانده ای گرد سفر از دامانت
آي همزاد مخوان قصه فردا رفتن
ما و در پای گل سرخ خيالت ماندن
تو و اين واحه رها كردن وصحرا رفتن
نازنين
سر تا به پا تغزل شيوا است نازنين
آواز خوان ساز غم ماست نازنين
گويی خدا بخاطر باغش سروده است
مجموعه ترنم درياست نازنين
رمزيست ناتمام و خياليست پايدار
شهكار دست عالم بالا است نازنين
بسيار در تلا لو و بسيار تابناك
بسيار آفتابی و زيباست نازنين
آيينه جمال و جوانی و وسوسه ست
تصوير آرزوی دل ماست نازنين
ترانه نا سروده
الا ترانه زيبای نا سروده من!
الا نسيم فريبنده شگفتن ناز
الا وديعه خوشبوی گريه و زاری
الا حريم نياز
تو رفته رفته به دريا و باغ پيوستی
تو از سپيده فراز آمدی
و از تخيل من
عبور كرده
به دشت های شقايق
به راغ
پيوستی
الا ترانه زيبای با سروده من
بهار بی تو بيامد بهار بی تو برفت
واز قبيله گيسو بلند قول و غزل
كسی سلام نياورد
كسی قصيده نخواند
كسی سرود نينگيخت
......
گلوی سنگ و دل سرد سوگواران را
كسی چراغ نيفروخت
كسی طليعه نراند
الا ترانه شيوای نا سروده من!
چه نا تمام چه بی اختيار ميتابی
دريچه های بشارت
ز بازتاب تو در تنگنا و تاريكی
كشوده ميگردند
وپرفشانی سيمرغ وار ديرينت
خود آيتی دگر است
برای سال نكويی
برای خوشنودی
تواز نهايت دريا و آفتاب
واز تفاهيم مرجانی افق با آب
كمال يافته ای
و می ترسم
كه تا به زمزمه بنشينمت
ميان جنگل بی اعتبار تاريكی
غنوده خواهی بود
و سازهاي كبود غم و پریشانيم
به امتداد قد و قامت شكنجه شده ات
راست می نايد
پژواک
نيست آواز سحر آنچه به پايان مانده
خون ماه است که در باغ پريشان مانده
نيست هنگامهء سرسبزی فصل ناجو
دستی بيدار چريکيست درخشان مانده
گلبن نعرهء تکبير نخستين ياريست
گل سرخی که يخن چاکی بيابان مانده
نيست ابريشم خام آنچه که فرش است به راغ
يالی اسپيست کز آزادی و جولان مانده
نيست شعر آنچه که من طرح و رقم ميبندم
درد مجموعی نسليست ز درمان مانده
انفجار دل فريادی و روشنفکريست
آنچه پژواک که در دفتر و ديوان مانده
سال خون،سال شهادت
******
من ياد گرفته ام که چون کام دريد
آموخته ام که چون سر از درد کشيد
بگذار هر آنچه می توانند کنند
من خونم را به کس نخواهم بخشيد
******
شب آمد و شهر را به افسون بگرفت
شمشير کشيد و هيروهامون بگرفت
تا بانگ نماز صبح را بشنيدم
سجادهء اعتماد را خون بگرفت
نامه
از ان بسيار دارم دوست
فصل برگ و باران را
كه جنگل می كند گور ترا ، گيرد كمينگاه ترا
بادام زاران را
از آن گم می كنم خود را
ميان صخره های سر بلند و سخت هندوكش
كه از آواز ايمان تو در من شعر ميكارند
از آن ديوانه وار آغاز می گردم
گل سرخ و شايق را
كه از چاك گريبان هايشان
فرياد خونين تو می ريزد
كه از دامانشان
بوی تو می خيزد
عاصی