تو....
كدام برگ كه نام ترا نميداند
تو جنگلي تر از آني كه باغ ميخواند
پيام حنجره رو به عرش ناجويي
تبر بلاي قدت را شكسته نتواند
صداي زمزمه مرد هاي در زنجير
شبانه شهر ترا شمع مي فروزاند
بهار در سفر كوهسار كيست ترا
عزيزمن نفست روح قدس گرداند
دراين خرابه بسيار خاطرات بنفش
لفافه گل سرخ از تو داغ تاباند
گشاد خاطر من بيتو نام آزاديست
كه بيشتر به قد و قامت تو مي ماند
هرات - ٩ ميزان ١٣٦٦