لفافه
نگفته ام سخن اما كه درهواي تو گفتم
ترانه ساز نموده همش براي تو گفتم
قبول خاطر ارباب شعر را غزل نو
عبار ت از تو گزيدم به اقتفاي تو گفتم
خيال رنگين گلگشت تا لطيفتر آيد
به جلوه گاه رخت رفته از لقاي تو گفتم
شگوفه را و دل انگيزي بهار شدن را
طليعه ي بحضور تو پيش پاي تو گفتم
يك دريچه
ميوزد هردم به گوشم زنگ آرام صدايت
مي گريزم سوي تنهايي و مي ميرم برايت
اندكي تا دست مي يابم به روزان گذشته
بوسه واري مي شگوفم از گريبانم به جايت
روزگاري را كه چون مه مي تراويدي به بامم
تازه ميسازم، فرامي خوانم از لبخندهايت
تا به آيين درخت ستان پر از ياد تو باشم
يك دريچه تا ابد بازاست در دل ازهوايت
وچنین سرود و فرياد آزادي شد. و چتین گريست و علم جريان ادبيات مقاومت را بلند كرد. عاصي يك بغل نوازش، يك دامن عطوفت و يك دريا اشك بود. چه كسي جز او چنين " ده و ديارخاك بسررا گريسته است" ؟
گريستیم
شب را گريستیم سحر را گريستيم
ما گام گام راه سفر را گريستيم
وقتي كه ميزد ند سپيدار باغ را
ما يك بيك صداي تبر را گريستيم
دست و دهان بسته به فرياد آمديم
يعني تمام خون جگر را گريستيم
در سرزمين حادثه و داربست شعر
روز و شب سياه هنر را گريستيم
بر آستان آتش و خاكستر مراد
آيينه دار و آيينه گر را گريستيم
باري ز مرگ و مير چو فارغ شديم ما
ده و ديار خاك به سر را گريستيم
مضمون گريه كم نشد از دور و پيش ما
هرچند كه بلا و بتر را گريستيم
كابل ١٣ عقرب ١٣٦٧ ه ش
سلام به دوستان و درود با عاصي هميشه ماندگار!
با ياد چشمهاي تو
با ياد چشم هاي تو گلپوش مي شوم
نامت بلب چو ميبرم آغوش مي شوم
اي آشنا خيال تو تا دست ميدهد
از خاطرات باغ فراموش مي شوم
هر كو ز عشق زمزمه آهنگ ميشود
در رقص مي برآيم و در جوش مي شوم
گل ميكند جوانيم از تارتارموي
وقتي صداي پاي ترا گوش ميشوم
كابل ٦ عقرب ١٣٦٧ ه ش