فرو ميريزد از اندام غم زنجير آوازم
به تمكين ميرساند ناله آخر شهپر سازم
به منزل ميرسانم كاروان عشقبازان را
اگر زين دست در پيراهن دل نغمه پردازم
خبر بدهيد ياران بلنديها و صحرا را
كه بنوازند تار درد خود را تا كه بنوازم
به اقليم مكدر ساز و آوازم نمي گنجد
بپرواز آي اي شاهين قدسي تا بپروازم
صداي گريه ي لاهوتيان شعر ميايد
عزاي با نوي معنا ست بگذاريد بگدازم
به سنگي از ملامت گرچه ميبندند كارم را
من از در دري هر شب اميل تازه ميسازم
ملك از خون عشق و آشنايي ميدهد دردم
فرشته ميكشايد پرده هاي رنگي رازم
خزان ١٣٦٩ هجري شمسي