گاه دشت نقره، گه درياي زر مي بينمت
اي وجود يار، سرتا پا هنر مي بينمت
موج موج از پيرهن تابيده ميايي به چشم
نازنين! امروز درياي گهر مي بينمت
رگم رگم با دينت هنگامه جوشي ميكند
خاصه هنگاميكه با رخسار تر مي بينمت
ديده بودم جلوه هاي رويت اما امسفر
آيت قران به دامان قمر مي بينمت
هرچه مي بينم ترا در خواب در بيداري ام
برگ گل در كاروان هاي شكر مي بينمت
بهار ١٣٦٥ هجري ش