به چه درد
به چه درد خسته اي شاعر بال و پر شكسته
سخن اينچنين پريشان،غزل اينقدر شكسته
بخيال آشناي سر دل كجا گشودي
كه به شيونت مكر رغم تازه تر شكسته
چه سرود هاي شاديت كمال عجز ديده
چه ترانه هاي تلخيست بهر گهر شكسته
به چه شوق عرضه فرمود دلت نواي خود را
كه از آن گلونه خون شد جرسي ، مگر شكسته
به فراز گريه گاهان علم بلند عشقت
چه بزرگ باز تابيده چه بيخبر شكسته
نه به زار ناكي تو دل ديگري تپيده
نه به سوز ناكي تو قفس دگر شكسته
جدي ١٣٦٩ ه ش